تبلیغات
عشق خالص

عشق خالص
زیباترین ستایش نثار کسی که کاستی هایم را می داند و باز هم دوستم دارد . . .

حکایت است که پادشاهی از وزیرش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد؟ چه می پوشد و چه کار میکند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی

وزیر غلام دانایی داشت. ماجرا را به او گفت. غلام خندید و گفت: جوابش آسان است

وزیر با تعجب گفت: پس برایم بگو که خدا چه می خورد؟

غلام گفت: خداوند غم بندگانش را می خورد. خداوند می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم چرا دوزخ را انتخاب می کنید؟

وزیر غلام را تحسین کرد: آفرین غلام دانا. خدا چه می پوشد؟

غلام در پاسخ گفت: خداوند رازها و گناهان بندگانش را می پوشاند

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت. اما در پاسخ سوال سوم در ماند، رخصتی گرفت و شتابان بازگشت و سوال سوم را هم پرسید غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی

وزیر پرسید چه کاری؟

غلام گفت: لباس وزارت را بر من بپوشانی، و خودت لباس مرا بپوشی، مرا سوار بر اسبت کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را بگویم

وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب پرسید: ای وزیر این چه حالتی است؟

غلام پاسخ داد: این همان کار خداست که وزیری را در لباس غلام و غلامی را در لباس وزیری در می آورد

پادشاه از درایت غلام خشنود شد و پاداش بسیار به او داد و او را وزیر دست راست خود قرار داد

http://www.hamsarha.com


[ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 12:38 ب.ظ ] [ مسعود نایب صدری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت

با هر چه رود نام تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را‍‍

با دستهای روشن تو می توان گشود
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
 ]